تبليغاتX
عشق آسمانی
عشق آسمانی



تقدیم به دل...

امروز میخواهم از تو بگویم نه برای هیچکس دیگر.همیشه تو میگفتی وامروز هم تو!من وتو از تو

مینویسم با حرف هایی لبریز از هیچ.ای پوچ بی همتا تا سرزمینی سرمازده٬از تو مینویسم ای کهنه سوز همیشه سرباز مانده٬برای تو٬تویی که بامنی در من وانس من.

مامن خاطرات تا خلوت دلتنگی٬طلوع عشق تا غروب نفس٬ذکرنام تا یادسبز٬راه دور تا شعور کج٬فکر یار تا خاک انتظار٬عبور دیروز ومرور رویا تا قبول واقعیت در نگاه خلوت شب.غفلت یک نگاه تا مرهم یک زخم٬حرف یک برگ تا مرمت یک درد٬ترک یک شکست تا یافت یاد وشعور٬ورود یک نور از میان روزنه ی ابرهای سیاه تالمس روشنای امیدوار لبخند پر مهر افریدگار.

شمعیست که در من است وتو پروانه ی ان.اتش ازمن وسوزش از توست!هرچندکه لبخندی تلخ برایت میماند اما میدانم٬میدانم چون همیشه مرا خواهی بخشید وباز هم میدانم که این رسم زندگی نیست که رسم توست به زندگی...  

 

                                                 ممنون

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391  توسط اتیلا  |

 

حرفهای پسر ایرونی

دوستان حکایت من حکایت عجیبی نیست.من هم مثل خیلی از جوان های این دوره زمونه که خودشون رو گم کردن وفراموش؛بودم وشاید هنوزم هستم.بخاطر روحیات ومشکلاتی که خودم اونا رو مشکل میدیم به تنهایی وخلوت رو اوردم؛از دیدن وتجربه کردن میترسیدم و واسه خودم تو تصوراتم یه دنیای کوچیک ساختم؛عشق رو دوست داشتم اما از عاشقی میترسیدم.هنوزم میترسم!میگن تنهایی ذهن وتفکرات ودرک انسان رو میسازه.

میشه در سکوت وتنهایی هام روحیات خودم رو با دیدگاه واخلاقیات دیگران مقایسه کنم والبته منصفانه مقایسه کنم تا بتونم به خودسازی برسم ونگاهم رو نسبت به انسانه ها وحیط اطرافم وسعت بدم(کارولایل:سکوت مانند ابدیت عمیق است)وباز به قول کانت:معاشرت بر دانایی می افزاید وتنهایی مکتب نبوغ است.

اما واقعیت این است که من انچنان در لاک تنهایی خود فرو رفته بودم که فراموش کرده بودم برای تجربه کردن وشناخت اطراف باید در بین انسان ها ومحیط در متن زندگی باشم تا بتونم بهتر ببینم؛بشناسم ودرک کنم.فکر میکردم در تنهایی به ارامش میرسم اما نمیدونستم که خودم رو گول زدم ودر این بین چیزهایی از دست دادم که شاید حتی واسه نگه داشتنشون تلاشی نکردم؛به نظر خودم تنهایی خیلی خوب ویاد دهنده ذهنیات است بشرطی که پوچی به همراه نیاره واز هر تجربه واتفاقی یاد بگیریم.

میشود تجربه هایم رو در تنهایی هام؛در وسعت نگاهی که دارم ببینم ودرس بگیرم از اونچه بر من گذشت وتجربه رو به منم هدیه کرد.حالا متوجه شده ام ومیدانم اگر انسانها؛نقص هایم رو بروم بیارن خیلی بهتر از اونه که خودم رو گول بزنم وفرار کنم.به قول دکتر شریعتی بزرگ:بگذار دیدن تو را با دردها اشنا کند اما هرگز کوری را بخاطر ارامش تحمل نکن.

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  توسط اتیلا  |

 

دل,ماه,خورشید



خطا ها کرده ای ای دل؛جفا ها کرده ای با خود؛ولی شاکی نشو از من؛قضاها دیده ای ای دل؛مرا باید ببخشی دوست؛که از خود بیخودت کردم؛به دست هر کس وناکس؛نو را بازیچه ات کردم؛در این سنگینی بودن؛چقدر راحت تو میمانی؛وفایت را بنازم دل؛ببین رفت وچه تنهایی؛بهار امد ودر حسرت؛هنوز اندیشه ات با اوست؛اگرچه خسته ای از خود؛در ایت تکرار فرسوده؛بهار هم میرود اما؛امیدی زنده میماند؛که شاید باز هم اید؛در این رویای بیهوده؛حریف دل چه میداند؛چقدر سخت است این سرما؛که گرمی را از او برده؛چه دست دل سرد مانده؛چه رویایی خیال من؛به پرواز تو می اید؛چقدر اسان اوج میگیرد؛چه اسانتر میمیرد؛به یادت ای سفر کرده؛نگاهی میکنم تا ماه؛نگاه ماه به من خیره؛نگاه من به تو ای ((ماه))؛در این تاریکی مهتاب؛من وماه هر دو تنهایی؛سخن میگوییم از هر در؛من از تو او از خورشید...

شب است وهمه خواب اما,من,تاریکی؛وماه حرف هایی برای گفتن داریم.

با او به درد دل مینشینم.از او ماهم را طلب میکنم,او هیچوقت مرا سرزنش نمیکند.میگوید:ماه همیشه تنهاست!در میان این همه ستاره باز هم احساس تنهایی میکنی؟میگوید:همدم من کسیست که وقتی هست دیگر هیچ ستاره ای به چشم نمی اید,خورشید من انقدر نگاهش زیباست که با ادراک ترین نگاه ها تنها لحظه ای میتوانند به او خیره شوندتا شاید ذره ای او را بفهمندوحس کنند!هیچ زمستانی از گرمایش کم نمیکند,قلب او هر روز گرمتر از همیشه در حسرت دیدار میتپد,میگویم پس کی می اید؟جوابی نمیشونم...سوالم را تکرار میکنم!نسیمی ملایم صورت دل را نوازش میکند.نسیمی شبیه به یک اه وشاید اهی از ته دل ماه!میگوید:انکه ماه وخورشید را افرید؛انکه زیبایی را افرید؛انکه صبر را افرید وانکه تنهایی را در کلمات جای داد,سرنوشت را در این دانست که ماه را برای گفتن دلتنگی ها,در شب های تیره وتنهایی یک همدم بداند وخورشید را انچنان تا همیشه گرم افرید تا روشنایش گرمابخش دلهای ترک خورده ی سرد تنها وامید راه زندگی باشد,ما هردو همدم وامید دیگرانیم ولی خود تنهاییم,وچند بار زمزمه کرد...خود تنهاییم... خود تنها...حرف هایی دل هنوز ناتمام مانده بود که ابر امد وماه را در پشت خود گم کرد!شاید او چنین میخواست...صدای صاعقه ای که انگار فریاد ماه بود در پس ابر امد وباران قطرات خود را برای زنده کردن روح باراند.

نمیدانم من ودل کی به خواب میرویم,چشم که باز میکنیم هوا روشن است.خورشید گرم است اما احساس میکنم چون من خوب نخوابیده و مثل همیشه نیست.

دل به این می اندیشد که باید به او حق داد چرا که دیشب تا صبح باران بارید...نه شاید دیشب تا صبح ماه اشک میریخت و...

حرف های پسر ایرونی

@گاهی انقدر خود را از یاد میبرم که نزدیکترین کسان به زندگی ام را نمیشناسم!

@انقدر دلتگ نداشته هایم بودم که نسبت به داشته هایم بی تفاوت بودم.

@برای خودسازی جسم وروح ؛سوختنی در کار است.

@امیدوارم در لابلای زمان؛جایی که افکارت به تکامل نزدیکتر شد مرا ببخشی.

@هر گز پدر خوبی برای کودک درونم نبودم چرا که او را لوس؛نفهم؛وننر بار اوردم!

 

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  توسط اتیلا  |

 

حرف های امروز پسر ایرونی

چند جمله کوتاه از سهراب سپهری میذارم دوستان؛امیدوارم خوشتون بیاد.

@من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.

@خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

@وعشق؛تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مآیوس.

@همیشه فاصله ای هست؛دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

@مرا سفر به کجا میبرد؟کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماهند؟

@حیات غفلت رنگین یک دقیقه ی ((هوا))ست.

@به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی.

@چه خوب یادم است عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد؛وسیع باش وتنها وسربه زیر وسخت.

@من از مصاحبت افتاب می ایم.کجاست سایه؟

@هنوز برگ؛سوار حرف اول باد است.

@تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی؛همت کن وبگو ماهی ها؛حوضشان بی اب است

حرف های پسر ایرونی

نمیدونم چرا اینروزا اغلب نوشته هام نیمه تموم میمونه واونچیزی که تو دلم هست رو نمیتونم روی کاغذ بیارم!

انسانها هیچ گاه به زندگی نمیبازند٬به تفکراتشان میبازند.

وقتی کسی ازت متنفره دنبال تلافی نباش٬به این فکر کن که عیبی در من است که باید برطرف بشه.

بعضی عادت ها رو نمیشه در انسان ها تغییر داد چرا که تبدیل به ذات اونا شده.

روزها میگذرند.امروز برای روزهای فردای خود اندیشه هایی داریم وفردا با حسرت میگوییم یاد روزهای دیروز بخیر.

بهترین هنر بیهوده خوشحال بودن است.

با خود نشستم حساب کنم که چند روز از سال در تقویم عمرم بیهوده سپری میشود٬وقتی شمردم بیشتر از۳۶۰روز شد!

وقتی ناامیدی انگار که تاریکی وتاریکی یعنی بن بست فکر واندیشه.

دکتر علی شریعتی:من از هیچکس گله ای ندارم.از هیجکس توقعی ندارم.اگر کسی جانم را از من بگیرد؛قلبم را از حلقومم بیرون اورد و دور بریزد؛تمام عمر ازارم دهد؛اتشم بزند؛هرکاری بکندصبر میکنم؛از اوناراضی نخواهم بود؛او را بد نخواهم دانست؛به او بد نخواهم گفت؛

میدانم که:انسان ها

دل ها

اندیشه ها

وزندگی

            همه بازیچه ی دست تقدیرند

 

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390  توسط اتیلا  |

 

حکایت امام علی وغلامش

در حکایت امده است که روزی حضرت علی(ع)غلامش را صدا میکرد اما جوابی نمیشنید.نزدیک به ده ها بار صدایش کرد وصدایی نشنید.به سوی غلامش رفت ببیند چه شده٬دید که گوشه ای نشسته.به اوگفت صدایت کردم٬صدایم را نشنیدی یا شنیدی وجواب ندادی؟
پاسخ داد که شنیدم وجواب ندادم!حضرت علت این کار را از او پرسید؟پاسخ داد میخواستم شما را به خشم اورم!حضرت نگاهی به او انداخت وگفت:من به خشم می اورم انچیزی که در درون تو(شیطان)میخواست مرا به خشم اورد.تو ازادی ودیگر در اختیار من نیستی.من تو را بخاطر خشنودی پروردگار ازاد کردم...

سنگ نبشته ی ارامگاه کورش کبیر

ای رهگذر:هرکه هستی واز هرکجا بیایی میدانم که سرانجام بر این مکان گذر میکنی.این منم کوروش،شاه ایران وچهار گوشه ی جهان،این سرزمین اهورایی را برای ایرانیان به یادگار نهادم،زادگاهم قطعه ی کوچکی از اسیا بود،ان را بلند پایه گردانیدم وبلندپایه میگذارم.برخاک اندکی که مرا در بر گرفته رشک مبر،مرا بگذار وبگذر...

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390  توسط اتیلا  |

 

به چه میخندی؟

شعری نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

         به چه میخندی؟

به هوای دل سرما زده ی من؟

یا به تاریکی این تنهایی؟

یا به غافلگیری یک قلب٬که از سادگی اش نالان است؟

نکند دلخوش از انی که مرا سوخته ای؟

خنده دار است؟

من سکوتم با تو حرف ها زده است

درد  دل ها کرده

از تو غم ها خوانده٬با تو شعر ها گفته

اما...

چو به کنایه چو به هیچ!

خنده ات بر دل سرما زده ام گرما است

درمان است

پس تو  بخند

کاش همیشه خنده ات بر من باد.

سخت است کسی را که دوست داری از تو بگیرند٬گویی که چیزی از وجودت پر زده وروحت مرده.

از نگاه پسر ایرونی

میشود در یک نگاه یا اتفاق تا حدود کمی دیگران را شناخت اما چه زشت است که براحتی در مورد انها حرف زد!برای شناخت دیگران باید گذشته ی انها را جستجو کرد ودانست تا فهمید٬انگاه قضاوت کرد.

مسیر زندگی انسانها طوری است که تفکرات انها با شرایطی که در ان٬روزگار را گذرانده اند پیش میرود٬پس اگر  رفتار یا تصمیم اشتباهی از کسی دیدیم نباید بطور حتم او را مقصر بدانیم.درستی یا نادرستی تصمیمات ما با ان برخورد واتفاقاتی که در گذشته برایمان رقم خورده گرفته میشود واغلب٬این تجربه هاست که خوب وبد ذهنیات ما را میسازند!

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390  توسط اتیلا  |

 

قلب من خسته است

مدتیست که خسته است وفراری از کلمه ای چون (عشق).قلب من میترسد.دیگر نمیخواهد لذت استرس را تجربه کند.او تنهایی را به (دوستت دارم های)امروزی ترجیه میدهد.من دیگر به تمناهای او گوش نخواهم داد.حرف های نگفته اش را به گلو وچشم خواهم گفت چرا که فهمیده ام بهترین دوستان اویند.اگر روزی حس کنم که انها هم برایش دل میسوزانند دیگر با انها هم حرفی نخواهم گفت!اوباشورشکست تا دیگر با شعور تصمیم بگیرد که خود را با هرکسی ((ما))نکند.من برایش متاسف نیستم چرا که باید محکم میشد.ناامیدی ها اورا قوی کرده.میخواهم مدت ها به او تنهایی بدهم تا فهمیده تر شود٬شاید بعضی چیزها هرچند زیبا را تجربه نکند بهتر باشد.تصمیم دارم لذت هایش را در چیزهای دیگر خلاصه کنم.

به او اجازه خواهم دادزیر باران برود٬هوای پاک استمام کند٬نفسی عمیق از ته طراوت بکشد٬هر روز اول صبح به او میگویم:صبح بخیر عزیزم.به اواجازه خواهم داد روی نیمکتی چوبی در یک فضای پر از اکسیژن بنشیند وبا خود حرف بزند٬انسانها را ببیند وبا انها در دل(نگاه)خود حرف بزند٬درد  دل کند٬حتی اجاز خواهم داد انسانهای عاشق را ببیند تا بجای عشق٬از انها عاشقی یاد بگیرداما تجربه نکند.بهترین چیزی که به او تلاش خواهم داد یاد دهم کمک به قلب های دیگر و دوست داشتن های بی منت خواهد بود.

حالا برایم مهمتر از هر چیز این است که باید سادگی یک احساس را یاد بگیرد تا با پیچیدگی های نداشتن مواجه نشود.من به او سخت خواهم گرفت چون دوستش دارم.

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390  توسط اتیلا  |

 

تا کی...؟

تا کی باید در این تکرار ادامه داد؟یا پیله را بشکن یا اعتراضی نکن!خسته از سرزنش کردن خودم هستم...سرزنش نکن راهی پیدا کن!همه ی راه هایم به بن بست منتهی شده...مطمئنی همه ی راه ها را رفته ای؟نمیدانم ولی دیگر راهی نمیبینم...نمیبینی یا نمیخواهی بدانی؟تو راهی به من نشان بده...باید خودت پیدا کنی!نمیتوانم٬پس همینطور ساکن بمان...چرا کمکم نمیکنی؟چون از من کمک خواستی!پس از کی بخواهم؟از کسی که اورا مدت هاست از یاد برده ای!مرا پند وموعظه نکن  راهی پیش رویم بگذار٬بهترین راه پیش رویت است!پس چرا نمیبینم؟عجیب نیست٬چقدر این روزها اسان دیدن سخت شده٬چون چشم نگاهت ضعیف شده!چه باید کنم؟بدنبال نور برو...در روشنایی اطراف را بهتر خواهی دید٬این تکرار یعنی تاریکی.پیله را که بشکنی چشمانت با روشنایی اشنا خواهد شد٬دیگر تصمیم با خودت!

خاطره ای ازدوران اموزشی خدمت  سربازی

غروب بود  وداشتیم از مسجد برمیگشتیم سمت اسایشگاه که یهو دیدم چند تا از بچه ها جلو شلوغ کردن.جلو رفتم دیدم یکی از بچه ها افتاده روی زمین ودستشو گذاشته روی قلبش وناله میزنه٬(تو روخدا کمکم کنید٬اخ قلبم٬وای...مادر فرزندت داره  میره.رفتنی شده٬مادر حلالم کن٬واقعا ترسیده بودم با دوسه نفر از بچه ها دست وپاشو گرفتیم به طرف بهداری شروع کردیم به دویدن...اونم همینطور هی ناله میزد و حلالیت میطلبید...تقریبا۵۰متری دویده بودیم که با ناله گفت صبر کنید منو بزارید زمین٬گذاشتمیش زمین دیدیم بلند شد وداره خاک لباساشو میتکونه بعد یه نگاه بهمون انداخت وگفت:فقط خواستم ببینم چقدر واستون مهمم.مرسی از اهمیت همتون!بعدش  جالبتر شد که متوجه شدم همه دوستان میدونستند که داره شوخی میکنه  وفقط این من بودم که سر کار گذاشته شدم!!!

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390  توسط اتیلا  |

 

نصیحتی برای خودم

دراشتباهات خود را به اسانی نمیبخشم.این نشانه ی این نیست که خود را دوست ندارم. هرگاه اندیشه ام به جایی رسید که از اشتباهم  درس عبرتی گرفته ام وتجربه ای خوب نصیبم شده انوقت فرصتی برای بخشش به خودم خواهم داد.در عوض دیگران را به اسانی میبخشم.به جای تلافی وبه دل گرفتن٫افکار مثبتی از ناملائمات دیگران در ذهن خود میسازم.اگر انقدری که به دنبال جبران کردن زشتی ها بودیم به دنبال تلافی کردن خوبیها بودیم٫فکر کنم زندگی بسیار زیباتر وقابل تحمل تر میشد.

ودر ادامه

کمتر برای کسی یش می اید که در زندگی اش اشتباهات بزرگ انجام نداده باشد.این چیز عجیبی نیست٬درست که نگاه کنیم امریست طبیعی.

تقریبا اکثرانسان ها احساسشان بر عقل غلبه میکند وبیشتر اشتباهات ما از روی تصمیمات احساسی ماست که رقم میخورد.در واقع اگر بعد از هر شکست بتوانیم درس عبرتی بگیریم وتاحد ممکن نگذاریم کسی از اشتباهات ماپیروی کند میتوان خود را تا حدودی عاقل خواند.

هیچکس به خودیه خود انسان بالغ وعاقلی نشد.زیبایی زندگی در این است که عاقل ترین انسانها هم اشتباهات بزرگ در زندگی شان دیده میشود.یادمان باشد باید پا به سنگ خورد وافتاد تا فهمید.گرچه میگویند تجربه کردن چیز دیگریست اما عاقلتر کسی که از تجربه های دیگران استفاده کند.مهمترین چیز پس از هر حرکت اشتباه این است که به خود کمک کنیم که احساس سرشکستگی به ما دست ندهد.اگربلند شدن را یاد بگیریم دیگر از اتفاقت نخواهیم ترسید.

بهترین روانشناسان سخت ترین روزها را پشت سر گذاشته اند.

چرا نباید بعد از هرشکست به خود اجازه ی خنده بدهیم؟خواه ناخواه  ما در متن زندگی قرار داریم.باید تلاش کنیم برای خود ارزش قائل شویم ومطمئنن تا ما به خودمان احترام نگذاریم نمیتوانیم برای کسی هم احترام ارزش قائل شویم.

تفکرات امروز پسرایرونی

.من درحال جستجوی خود هستم٬هر روز به ابعاد تازه تری ازشناخت خود میرسم ومتوجه میشم که من انسان نیستم!یعنی همه ی انسانها مثل منند؟

.وقتی خارهای عشق٬دست قلب را زخم میکنند٬نفس بغض خون زخم قلب را بالا می اوردتا لکه ی لخته شده ی عشقی قدیمی کم کم پاک شود وبهبود یابد.

.وقتی به جلوی ایینه میروم مردی نمیبینم انوقت است که چیزی به من ندا میدهد که مردهایمان شهید شده اند.

.وقتی از من تعریف میشودچیزی به من میگوید:هی مغرور نشو٬تویک انسان کودن بیشتر نیستی!

.میتوان با گرانترین وزیباترین لباس ها پوشش جسم را برای لحظاتی زینت بخشید.میشود بهترین عیار طلا را زینت گردن و٬گوش وانگشتان دست کرد٬میشود زیباتریت هدیه ها را تقدیم کرد وفقط تقدیم کرد!ومیشود جمله ای از یک کتاب را خواند وزندگی خود را زینت بخشید.

لبخند میزنم٬ارام لبخند میزنم تا بیدارنشود غمی.فعلا غصه ها خوابند!

چندشعر کوتاه نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

دوباره شروع میکنم

دوباره به سراغم امده

عجیب نیست

انچه باید امده

ومن باز به ان لبخند میزنم

اوگلویم را چنگ میزند ومن لبخند میزنم

وانقدر میخندم

تا از رو٬رود این غم دیرین

ومن

دوباره شروع میکنم

قصه ی تکرارها

روزها می ایند

شب ها در پس هم میمیرند

عشق ها درنگاه من وتو میرویند

دل ها میلرزند

وجوانی به سراغ من و تو می اید

وسپیدی در مو

وحرفی که درگلو٬راه خود گم کرده

این همان قصه ی تکراری ماست

و

گویی باز هم چیزی شکسته است

که تنهایی

به میهمانی دل ها می اید.

اغاز وپایان

من مرتب در اغاز زمان می افتم

وهمه امیدم

به همین است که در پس هراغازی

چو در خنده وسرور ما

وچو در تنهایی وعبور ما

از کوچه پس کوچه های غربت روزگار

پایانی شگرف در راه است

سلام

سلام مرا بشنو

همه میشنوند

سپیده دم میشنود٬خیابان میشنود

ساختمان ها میشنوند٬پرنده ها شنیده اند

کوه و رودخانه ها هم شنیده اند

حتی ان انسان کرهم شنید وسرتکان داد!

بیشتر از همه نفس هوا سلامم را پاسخ داد

وغربت این شهر سلامم را بافریاد پاسخ گفت

تا...

باز هم منتظر خواهم ماند

شاید به گوش تو روزی صدایی اشنا برسد

وبشنوی سلامی را که هر روز

سلام ها به تو داد وپاسخی نشنید...

دوستان به ادرسی که میدم حتما سربزنید(غرام گندم گون) ودلنوشته های محمد رضا رو بخونید.ممنون

شعری نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

سهراب باز سلام

حرف هایی دارم

درد دل های مرا

توفقط میدانی٬میشنوی

قایق چوبی تو

درچه حالیست نکند فرسوده س؟

گفته بودی با ان

میروی ان دورها

تانبیند که چشمانت باز

سردی مردم این شهرسراپامرده

راستی سهراب جان

ان دم ان لحظه

که در قایق چوبی راه خود میرفتی

وصدای پارو

اب را میلرزاند

وپس از ان جایی٬که دلت بابش بود

به سکون میماندی

وصدای پرسنجاقک ها

پرش ماهی ها

دیدن یک گل نیلوفر

درنگاه مرداب

وزش یک نسیم

وپس از ان تجلی سکوت

حس ان لحظه ی تو

درک ان تصویرها

ونگاهت که به اطراف سلام ها میکرد

ناامیداز همه ی مردم این شهر٬درمیان مرداب

درد دل ها میکرد

وچه زیبا میگفت:

من که بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم!

راستش سهراب جان

من هم نشنیدم!

قایقت را به من هم بده

تا منم دور شوم

از هیاهوی زمان مرده ی این شهر غریب

وببینم که شفافیت یک ذهن

تاکجا خواهد برد

فکر وتنهایی را؟

وببینم وبدانم یک حس

لحظه ی تنهایی

 چه سلام ها به اطراف زمان خواهد داد

تا جوابش به ادراک وجودم

ونگاهم

پاسخ از دور دهد...

راستی میخواهم بگویم:زیباترین چیز برای من این است که دیگران مرا بخاطر افکارم دیوانه خطاب میکنند!

سفر از آسمان ها از روی زمین آغاز نمیشود از درون شهرها و آبادیها از درون خانه ها وبستر ها آغاز نمیشود از زبر خاک،از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد آن آسمان این سقف کوتاه در زرورق گرفته کودن که بر سر ما سنگینی میکند،نیست ((دکتر شریعتی))                      

سلام به تو...نه سلام به خودم...سلام بر دنیای این روزای من.دنیایی از دریچه های سیاه اما طلایی!سلام به سپیده دم وبیحالی٫به شب های مهتابی وبیخوابی٫به رویای فردا وارزوهایی نزدیک از جنس دور!سلام بر سفر ورفتن٫بر زیبایی بغض همیشه گذشتن٫بهترین سلامم بر اندوه نداشتن همیشگیه کسی به نام تو...!سلام به ان ذهن ونگاهی که گاهی به ان سلام میدهی.

این یک امید است به خودم اما میدانم که بدون من ابری نیست چشمانت٫بغض نیست در گلویت٫تیره نیست روزگارت وساعت ها از پنجره بیرون را خیره نمیشوی!

های غریبه:حالا سلام به تو٫به تو که از خود منی...!به تو و روزهایت.

راستی روزهایت را چگونه میگذرانی؟حتما نمیدانی نه؟

سلام بر انکسی که دوسه کوچه انطرف تر در حال سلام واحوالپرسی با یک اشناست.سلام به او که از کنارم عبور میکند ونمیدانم کیست تنها از طرز نگاهش میشود فهمید که پریشان است٫سلام به لبخند ان کودک که بی انکه  به چیزی فکر کندبستنی اش را گاز میزند وگرمترین دست دنیا را در دستش میبیند٫سلام به ساختمان های زیبا اما ترسناک این شهر غریب.

راستی:چرا هر چیز زیبا رویی ترسناک دارد؟شاید جوابش در خود ماست!

یک بار دیگر سلام...به تو که نمیشناسمت٫اینبار نمیخواهم بدانم کیستی وروزهایت در چه حالیست٫تنها برای۶۹ثواب سلام...!

انتونی رابینز:اجازه ندهید هیجان وامتنان اشنایی با کسی که در زندگی شما چهره ای خاص است٫به یک امر عادی تبدیل کند.

میشود

میشود به دنبال ارامش گشت.ان را در انبوه مختلف میتوان جستجو کرد.یکی نماز میخواند٫سجاده اش را پهن میکند٫تسبیح در دست میگیرد٫رکعتی نماز میخواندوقران را باز میکند.ایه ای رو می اید وبا خواندن ان ارام میشود.

یکی در عشق شکست خورده ٫اهنگ هایی به وسعت شعر هایی از جنس غم گوش میدهد٫به دنبال حرف های رفتن وتنهایی میگرددواگر خیلی عاشق باشد خود شاعر میشود!

یکی عرفان را دنبال میکند٫به دنبال جملات بزرگان میگردد تا شاید ارام کند لحظه ای روح خسته اش را.

میشود تورا نداشت!اما زندگی کرد٫توباشی یا نه زندگی در جریان است.من٫تو٫او وهمه به مرور زمان در متن زندگی گم خواهیم شد٫اما عشق نمیمیرد چرا که همواره در بطن انسانهای دیگر٫هرچند این روزها کمتر٫اما در حال تولد است.

میشود تنها شد تنها رفت  تنها ماند وتنها مرد وحرف های ناگفته ی زیادی را با خود برد.حتی بدترین انسانها٫در دل٫حرف های زیبای ناگفته ی زیادی دارند که بزرگترین فیلسوفان ودانایان از فهم ان عاجزند!پس میشود از انهایی که فکر میکنیم بدترینند ٫بهترین را یاد گرفت.

میشود از این تاریکی رها شد واغاز کرد روشنایی را٫تا دیگر غصه ی نداشته ها را نخوردوبه داشته ها هم اکتفا نکرد.تا اغاز شود تجربه ای نوهمراه با امید٫امیدی پر از حسی به نام خداوند٫امیدی از جنس ارامش جسم وروح وامیدی  از جنس یک نفس عمیق ونگاهی به اسمان وفهمیدن یک حس٫حسی شبیه به هیچ حسی که تا حالا نداشته ای!

میشود در رویایم بیایی؟برای دقایقی لحظاتم را شیرین کنی تا باز هم چون گذشته صدای لبخندمان را همه بشنوند وبه ما نگاه کنند بی انکه ما  توجهی به همه داشته باشیم...

رفتن

گاهی رفتن چقدر زیباست.وقتی که تنها میشوی یک حس نو در تومیروید.شایدحسی که همه ی حس ها را در خود جای میدهد.تنها چترت راباز میکنی وزیرباران به گوشه ی دنجی از یک پارک زیبا٫یک فضای سبزکه گویا او هم از قدر نشناسی انسان هابسیار تنهاست٫میروی وبر روی نیمکتی چوبی مینشنی٫نفسی عمیق از دلی رنجور به اکسیژن هوا میرسد وپی درپی بازدم ان را پس میگیرد.چشم ها به گوشه ای خیره میشونداما فکر انچیزی٫ان کسی٫ان لحظه وانحرفی که باعث رنجشش شده را به یاد می اوردو در خود نقد میکند این تنهایی را.

انسانها از کنارت عبور میکنند ومتوجه نمیشوی.تنها خاطرات گذشته را میبینی٫انگار که جلوی چشمت راه میروند.تصمیم های مختلفی به ذهن هجوم می اورند.گاهی خود به خود لبخندی تلخ٫تلختر از هر تلخی به لبت می اید وباز هم یک نفس عمیق...بغض میکنی بغضی به اندازه ی یک غروب٫چند باز خورده میشود این بغض وباز بالا می اید.چشمانت میلرزد واطراف را نگاه میکند.انچیزی که بغض میدهد٫اشک را هم به چشم تقدیم میکندتاشاید برای لحظاتی ارام کند درون جسم را.چقدر دلت برای این حس تنگ شده بود!او دیگر نیست واین بغض وگریه هدیه ی خاطرات گذشته است به تو...تو خالی میشوی وبا خود میگویی دیگر کافیست وبه خود قول میدهی دیگر فکر نکنی٫فکر نکنی به انچه به تو اینچنین اه وگریه میدهد .باید بروی وباید برود.یادت نرود این یک قانون است.شاید بدترین قانون زندگی.وبه قول یک دوست: برای همیشه ماندن باید رفت٫گاهی به قلب کسی وگاهی از قلب کسی...

 

زیاد زیستن تقریبا ارزوی همه میباشد٫ولی خوب زیستن ارمان یک عده ی معدود است...هیوز

فراموش میکنم

فراموش میکنم۳فراموش خواهم کرد روزی چه بودم واندیشه ام چه بود.دردهای افکارم مرا تاکجا برده بود.شکل ذهنیاتم٫رفتار یکنواختم٫روحیات سرد وخشن٫دوری از انسان ها وتنهایی٫ناراحتی هایم از خواستن ونتوانستن٫شکست در لحظه ای به نام عشق٫ماندن در ابتدای راه ونرسیدن های پیا پی٫فراموش میکنم روزهای تلخ را وبرای خودم شکلی نو٫از امید را تصور خواهم کرد.انسانها را دوست خواهم داشت٫انها عیب های مرا به رویم اوردند تا مرا محکمتر کنند وکمی خود را بهتر بشناسم.

من...من...من روزهای سخت رانگذراندم روزها را برای خودم تلخ وسخت کردم!گرچه هیچگاه از خودم راضی نیستم ولی هرچه بیشتر دیگران رامیشناسم به خودم امیدوار تر میشوم.

زندگی:مراببخش٫باتو روراست نبودم وهمیشه به فکر دور زدن تو بودم.امید:تونیز ببخش٫همیشه از تو دوری میکردم وتو را از یاد برده بودم.امروز از همیشه به من نزدیک تری.غم:تو مرا خیلی ازار دادی یادت نرود اما من به تو مدیونم چرا که مرا ساختی وبه خود نزدیکتر کردی.انسانها:شما واقعا ناامید کننده اید اما مجبورم در انبوه شما وباید تلاش کنم تااز این توفیق اجباری استفاده کنم وبا مقایسه ای منصفانه خود را با شما ودرونم به اشنایی هایی نو٫برسانم.شکست:بیشتر از هر واژه ای از تو یاد گرفتم چرا که هر گاه سراغی از این یار دیرینه میگرفتی او را با واقعیت ها بیشتر به اشنایی میرساندی تا اطرافم را بهتر بشناسم٫یادم نرود بیشتر از همه به تو مدیونم.عشق:درعین زیبایی پیچیدگی هایی داری که میشود از تو به بهترین احساس ها رسید یا به  اه های شبانه ای که از درون جسم را٫دل را٫این گوهر گرانبها را به شکستن٫حسرت رفتن٫چرای نماندن٫وغربت تنهایی برسانی٫همانطور که میشود در زیر سایه ات به احساس بودن ودوست داشتن رسید٫میشود سایه ای ترسناک از نداشتن ونرسیدن به تو٫تصور کرد.تو مظلومی٫این روزها واقعا مظلومی٫کاش میشد ساده تر باتو برخورد کرد...کاش

واما تنهایی:در تو هرچیزی دیدم٫همه ی اینهایی که تعریف کردم در همه حال در کنار تو با من بودند.تو به من خیلی تعاریف وادراک ها رایاد دادی.عشق را٫دوست داشتن٫بردن افکارم تا ناکجاها وزیباترین اثبات ها را تو به من ثابت کردی.تورا خیلی دوست دارم.بهترین دوست من تو بودی.هستی وخواهی بود.باز هم از من سراغی بگیر.بی صبرانه منتظرم...

فهمیده ام که

۱-بهترین زندگی ها٫درساده ترین کلبه ها به ثمر رسیده.

۲-چشم های کم سو با دلهای شکسته رفیق و همراهند.

۳-نفس های پر اه را میتوان در قلب های ترک خورده نظاره کرد.

۴-امدن خاطرات تلخ گذشته به ذهن در دقیقه یاساعتی از روز٫همراه با خنده های مصنوعی زجر اور است.

۵-این روزها٫عاشقی های بی رنگ٫دوستت دارم های توخالی وحرف های کذایی٫مد شده.

۶-گذشتن های اجباری از انچه زیباییست اما باعث گناه میشود کار انسان های خدایئست.

۷-در اطراف ما٫انسانهای گمنام واز جامعه فراری زیادی دیده نمیشوند که عاشقانه وعارفانه زندگی کرده اند وحرف هانوشته اند٫اما خیلی کم این نوشته ها خوانده شده اند.

۸-حتی احمق ترین انسانها از بی حرمتی ناراحت میشوند.بی احترامی نکنیم.

۹-این روزها همه دم از معرفت میزنند٫اما هرجا که نگاه میکنم با معرفت های بی مرام زیادی را میبینم!

۱۰-با کاسه های گدایی میشود شکم های گرسنه را سیر کرد٫کاش فکر ما هم گاهی برای یادگیری گرسنگی میکشید.

۱۱-پیشانیه من خط ها در ان افتاده وچروک شده چرا که روی خوش به کسی نشان نمیدهم واخم را میهمان ان کرده ام.

 

جمعه بیست و سوم دی 1390  توسط اتیلا  |

 

هنوز هم...

  1. امام حسین(ع):اگر دین جدم محمد(ص)جز با کشته شدن من پایدار نمیماند پس ای(شمشیرها)مرا در بر گیرید.

هنوز هم امیدوارم

هنوز هم امیدوارم که ازپس ابر های سیاه نوری کم سو را ببینم که مرا بسوی خود بخواند.میشود به شوق بهار روزهای زرد را پشت سر نهم تا سبزی را حس کنم.هنوز هم درتکاپوی این روزهای کسل کننده وانسانهای سرد،به گرمی دل امیدوارم.امیدوار به زندگی.

هنوز هم برای خود شکلی از زیبایی های زندگی را در قاب ذهنم تصور میکنم تا به اینده خوشبینانه نگاهی بیندازم.برای بودن تلاش میکنم وبه حرف هایی از جنس بیم و ناامیدی اعتنایی نمیکنم چرا که زندگی در جریان است.

هنوز هم در پی عشقی رویایی در جستجویم.میتوانم محبت کنم اما ان را گدایی نمیکنم.

هنوز هم در ناامیدترین لحظه ها،امیدوارترین انسان روی زمینم...روشنایی در راه است.

هنوز هم برای پیدا کردن هدفی متعالی به رنگ اسمان، نگاهی را دنبال میکنم تا احساس کنم که چیزی در من متولد شده که هدف زندگی ام را معین خواهد کرد!

هنوز هم خود را در تو جستجو میکنم تا از درون های ناشناخته ام،اعماق خود را بهتر بشناسم و از شناختن خود از تعجب در حیرت بمانم!

هنوز هم در پی کوچه پس کوچه های این شهرخالی،به دنبال تکه ای از چیزی که فکر میکنم گم کرده ام وپیدایش نخواهم کردتا او مرا پیدا کند ومن حس کنم که اشنا به نظر می ایدتا ناگهان ناپدید شودکه باز هم در انتظارش روزها را سپری کنم واین انتظار انگار قرار است تا ابد ادامه داشته باشد وشاید اصلا پیدا نشود،درحال طی کردن روزهایم هستم

وهنوزهم دلخوش به هنوز های هر روزم...،

ناگفتنی های دل اینجاست

درکناریک فنجان قهوه ی داغ

                         فقط بخوانید وبگذرید...

اما اگر خواندید وبه دل نشست

              بدانید که از دل بر آمده...فقط همین

                                         اتیلا

زندگی درگذر است

هرروز٬هرساعت وهر دقیقه شاهداتفاقاتی هستیم تابفهمیم این گذرچگونه میگذرد.

میشودتیک تاک ساعت را از کار انداخت اما نمیتوان جلوی گذشت زمان را گرفت.میتوان چشم ها رابست اما نمیتوان جلوی عبور خاطرات از جلوی نگاه ذهن گرفت.میشود ازجایی به جای دیگر ترک دیار گفت اما نمیتوان اسمان راتغییر داد.میشودزندگی را بسیار زیبا دیداما او همیشه به مالبخند نخواهد زد.میتوان دوست داشت وعادت کرداما اینها تضمینی برای تنها ماندن نیست.میتوان برای هم مرداما این ضمانتی برای ورود یک انسان عاشق به بهشت نیست.میشودسالها عمر کرد وموها راسپیداما خام وکوچک ماند!میتوان طلوع را به نظاره نشست اما این تضمینی برای دیدن غروب نیست!میشود بهترین وپاکترین مقدسات را به ذهن وروح ٬راه داد اما این تضمینی برای همیشه خالص ماندن نیست.میتوان برای مدتی فاصله گرفت اما نمیتوان برای همیشه گم شد!میتوان ساکن ماند اما زندگی هیچگاه به سکون نخواهد ماند.زندگی رگذر است واین ماهستیم که باید دراین گذرگاه طوری قدم برداریم که جای پایی از خود به یادگار بگذاریم.گاهی دراتفاقات زندگی سکوت کارماست اما سکون کار مانیست!وبه قول یک دوست زلالترین اب وقتی جاری نباشد ودر یک جا به سکون بماند به مرور زمان تبدیل به مرداب خواهدشد.

چندوقت یک بار خودکارم را گم میکنم،بعد به این فکر میکنم که ارزش همه ی نوشته هایم به اندازه ی قیمت ان خودکار بوده!؟

عجیب است!

تا میخواهم در زندگی مرهم شوم روزگار مرا زخم میکند.تا می ایم پناه قلب شکسته شوم تبدیل به برشی عمیق بر روی ان میشوم.تا میخواهم درد  ودل دیگری را گوش دهم در اخر متهم به این میشوم که او را درک نمیکنم.تا از تو خوشم می اید و تو نیز حس من را داری اخر به این نتیجه میرسیم که همه اش یک سوء تفاهم بوده ونگاه از عشق به تنفر تبدیل میشود.تا میخواهم به خاطر تو از چیزی که دوست دارم بگذرم متهم به انسانی دروغگو وخیانتکار میشوم وتنها دلم به این خوش است که روزی خواهی فهمید که بخاطر خودت بوده.تا توی زندگیم لحظات خوب وزیبایی پیش میاد زمان با سرعت تمام از سمت راست سبقت میگیرد تا خیلی زود جریمه شوم وغصه های اشنا به خونه ی دل بازگردند.وتا میخوام خودم رو با اینها وقف بدممیبینم که موهایم سفید شده وچشمانم کم سو.تا میام به روزای خوبی که داشتم فکر کنم متوجه میشم که...نه دیگه روز خوبی یادم نمیاد.مو که سفید بشه وچشم کم نور مغز پیر وفرسوده میشه وفراموشی لحظات خوب وبد رو با هم از ذهن میگیره...٬

اصلا نمیخوام به این فکر کنم که قراره مرهم یا پناه قلبی یا کسی بشم٬ترجیه میدم بجای گوش کردن به حرف های دل دیگران اول دل خودمو بسازم٬نمیخوام دچار سوء تفاهمات اینچنینی بشم وحتی کمی تنفر به دل و ذهن راه بدم.پس سعی میکنم با لحظه هام مهربون باشم تا شادیام تلف نشن ومیخوام تو روزای کهنگیم به لحظات پرخاطره ای که در جوانی داشتم لبخند بزنم...اتیلا

من یک بیمار روانیم!

یک بیمار روانی با اعصابی داغان،تقصیر واشکال در کسی نیست!فکر من بیخودی داغان میشود.از نفهمیدن انسان ها ودرک نکردن یکدیگر،از عشق های دروغین وفراموشی یاد ها،ازساده رد شدن از کنار گلها وخود را محروم ساختن از بوییدن انها،از ساده گذشتن از یک احساس پاک ونادیده گرفتن ها،اعصابم داغان است.

از تنفر در نگاه ها ونبخشیدن ها،از دوست داشتن ها وگذشتن ها واز رفتن ونرسیدن ها،از ناامیدی در چشم ها وشرمندگی از نداشتن ها،از غرور وخنده هایی که هر کدام به نوعی دل را میسوزانند،از لذت نبردن از یک فرصت وگذراندن زمان ها به سمت بیهودگی ها واز ارزوهایی که به خاطره هایی از جنس حسرت لبخند میزنند.از لذت یک گناه وانجام ان!

من یک بیمار روانیم،اینها را به تو گفتم که میدانی ،عقلی سالم داری وعمل میکنی.اگر راهی برای مداوای افکارم میدانی به من هم نشان بده!

نصیحت یک دوست به من:

مراقب آنچه داری باش گاه داشته هایت تو را بر زمین می زند

جمعه هجدهم آذر 1390  توسط اتیلا  |