|
دراشتباهات خود را به اسانی نمیبخشم.این نشانه ی این نیست که خود را دوست ندارم. هرگاه اندیشه ام به جایی رسید که از اشتباهم درس عبرتی گرفته ام وتجربه ای خوب نصیبم شده انوقت فرصتی برای بخشش به خودم خواهم داد.در عوض دیگران را به اسانی میبخشم.به جای تلافی وبه دل گرفتن٫افکار مثبتی از ناملائمات دیگران در ذهن خود میسازم.اگر انقدری که به دنبال جبران کردن زشتی ها بودیم به دنبال تلافی کردن خوبیها بودیم٫فکر کنم زندگی بسیار زیباتر وقابل تحمل تر میشد.
ودر ادامه
کمتر برای کسی یش می اید که در زندگی اش اشتباهات بزرگ انجام نداده باشد.این چیز عجیبی نیست٬درست که نگاه کنیم امریست طبیعی.
تقریبا اکثرانسان ها احساسشان بر عقل غلبه میکند وبیشتر اشتباهات ما از روی تصمیمات احساسی ماست که رقم میخورد.در واقع اگر بعد از هر شکست بتوانیم درس عبرتی بگیریم وتاحد ممکن نگذاریم کسی از اشتباهات ماپیروی کند میتوان خود را تا حدودی عاقل خواند.
هیچکس به خودیه خود انسان بالغ وعاقلی نشد.زیبایی زندگی در این است که عاقل ترین انسانها هم اشتباهات بزرگ در زندگی شان دیده میشود.یادمان باشد باید پا به سنگ خورد وافتاد تا فهمید.گرچه میگویند تجربه کردن چیز دیگریست اما عاقلتر کسی که از تجربه های دیگران استفاده کند.مهمترین چیز پس از هر حرکت اشتباه این است که به خود کمک کنیم که احساس سرشکستگی به ما دست ندهد.اگربلند شدن را یاد بگیریم دیگر از اتفاقت نخواهیم ترسید.
بهترین روانشناسان سخت ترین روزها را پشت سر گذاشته اند.
چرا نباید بعد از هرشکست به خود اجازه ی خنده بدهیم؟خواه ناخواه ما در متن زندگی قرار داریم.باید تلاش کنیم برای خود ارزش قائل شویم ومطمئنن تا ما به خودمان احترام نگذاریم نمیتوانیم برای کسی هم احترام ارزش قائل شویم.
        
تفکرات امروز پسرایرونی
.من درحال جستجوی خود هستم٬هر روز به ابعاد تازه تری ازشناخت خود میرسم ومتوجه میشم که من انسان نیستم!یعنی همه ی انسانها مثل منند؟
.وقتی خارهای عشق٬دست قلب را زخم میکنند٬نفس بغض خون زخم قلب را بالا می اوردتا لکه ی لخته شده ی عشقی قدیمی کم کم پاک شود وبهبود یابد.
.وقتی به جلوی ایینه میروم مردی نمیبینم انوقت است که چیزی به من ندا میدهد که مردهایمان شهید شده اند.
.وقتی از من تعریف میشودچیزی به من میگوید:هی مغرور نشو٬تویک انسان کودن بیشتر نیستی!
.میتوان با گرانترین وزیباترین لباس ها پوشش جسم را برای لحظاتی زینت بخشید.میشود بهترین عیار طلا را زینت گردن و٬گوش وانگشتان دست کرد٬میشود زیباتریت هدیه ها را تقدیم کرد وفقط تقدیم کرد!ومیشود جمله ای از یک کتاب را خواند وزندگی خود را زینت بخشید.
     
لبخند میزنم٬ارام لبخند میزنم تا بیدارنشود غمی.فعلا غصه ها خوابند!
چندشعر کوتاه نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.
دوباره شروع میکنم
دوباره به سراغم امده
عجیب نیست
انچه باید امده
ومن باز به ان لبخند میزنم
اوگلویم را چنگ میزند ومن لبخند میزنم
وانقدر میخندم
تا از رو٬رود این غم دیرین
ومن
دوباره شروع میکنم
  
قصه ی تکرارها
روزها می ایند
شب ها در پس هم میمیرند
عشق ها درنگاه من وتو میرویند
دل ها میلرزند
وجوانی به سراغ من و تو می اید
وسپیدی در مو
وحرفی که درگلو٬راه خود گم کرده
این همان قصه ی تکراری ماست
و
گویی باز هم چیزی شکسته است
که تنهایی
به میهمانی دل ها می اید.
  
اغاز وپایان
من مرتب در اغاز زمان می افتم
وهمه امیدم
به همین است که در پس هراغازی
چو در خنده وسرور ما
وچو در تنهایی وعبور ما
از کوچه پس کوچه های غربت روزگار
پایانی شگرف در راه است
  
سلام
سلام مرا بشنو
همه میشنوند
سپیده دم میشنود٬خیابان میشنود
ساختمان ها میشنوند٬پرنده ها شنیده اند
کوه و رودخانه ها هم شنیده اند
حتی ان انسان کرهم شنید وسرتکان داد!
بیشتر از همه نفس هوا سلامم را پاسخ داد
وغربت این شهر سلامم را بافریاد پاسخ گفت
تا...
باز هم منتظر خواهم ماند
شاید به گوش تو روزی صدایی اشنا برسد
وبشنوی سلامی را که هر روز
سلام ها به تو داد وپاسخی نشنید...
     
دوستان به ادرسی که میدم حتما سربزنید(غرام گندم گون) ودلنوشته های محمد رضا رو بخونید.ممنون
شعری نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد
سهراب باز سلام
حرف هایی دارم
درد دل های مرا
توفقط میدانی٬میشنوی
قایق چوبی تو
درچه حالیست نکند فرسوده س؟
گفته بودی با ان
میروی ان دورها
تانبیند که چشمانت باز
سردی مردم این شهرسراپامرده
راستی سهراب جان
ان دم ان لحظه
که در قایق چوبی راه خود میرفتی
وصدای پارو
اب را میلرزاند
وپس از ان جایی٬که دلت بابش بود
به سکون میماندی
وصدای پرسنجاقک ها
پرش ماهی ها
دیدن یک گل نیلوفر
درنگاه مرداب
وزش یک نسیم
وپس از ان تجلی سکوت
حس ان لحظه ی تو
درک ان تصویرها
ونگاهت که به اطراف سلام ها میکرد
ناامیداز همه ی مردم این شهر٬درمیان مرداب
درد دل ها میکرد
وچه زیبا میگفت:
من که بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
راستش سهراب جان
من هم نشنیدم!
قایقت را به من هم بده
تا منم دور شوم
از هیاهوی زمان مرده ی این شهر غریب
وببینم که شفافیت یک ذهن
تاکجا خواهد برد
فکر وتنهایی را؟
وببینم وبدانم یک حس
لحظه ی تنهایی
چه سلام ها به اطراف زمان خواهد داد
تا جوابش به ادراک وجودم
ونگاهم
پاسخ از دور دهد...
    
راستی میخواهم بگویم:زیباترین چیز برای من این است که دیگران مرا بخاطر افکارم دیوانه خطاب میکنند!
    
سفر از آسمان ها از روی زمین آغاز نمیشود از درون شهرها و آبادیها از درون خانه ها وبستر ها آغاز نمیشود از زبر خاک،از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد آن آسمان این سقف کوتاه در زرورق گرفته کودن که بر سر ما سنگینی میکند،نیست ((دکتر شریعتی))
     
سلام به تو...نه سلام به خودم...سلام بر دنیای این روزای من.دنیایی از دریچه های سیاه اما طلایی!سلام به سپیده دم وبیحالی٫به شب های مهتابی وبیخوابی٫به رویای فردا وارزوهایی نزدیک از جنس دور!سلام بر سفر ورفتن٫بر زیبایی بغض همیشه گذشتن٫بهترین سلامم بر اندوه نداشتن همیشگیه کسی به نام تو...!سلام به ان ذهن ونگاهی که گاهی به ان سلام میدهی.
این یک امید است به خودم اما میدانم که بدون من ابری نیست چشمانت٫بغض نیست در گلویت٫تیره نیست روزگارت وساعت ها از پنجره بیرون را خیره نمیشوی!
های غریبه:حالا سلام به تو٫به تو که از خود منی...!به تو و روزهایت.
راستی روزهایت را چگونه میگذرانی؟حتما نمیدانی نه؟
سلام بر انکسی که دوسه کوچه انطرف تر در حال سلام واحوالپرسی با یک اشناست.سلام به او که از کنارم عبور میکند ونمیدانم کیست تنها از طرز نگاهش میشود فهمید که پریشان است٫سلام به لبخند ان کودک که بی انکه به چیزی فکر کندبستنی اش را گاز میزند وگرمترین دست دنیا را در دستش میبیند٫سلام به ساختمان های زیبا اما ترسناک این شهر غریب.
راستی:چرا هر چیز زیبا رویی ترسناک دارد؟شاید جوابش در خود ماست!
یک بار دیگر سلام...به تو که نمیشناسمت٫اینبار نمیخواهم بدانم کیستی وروزهایت در چه حالیست٫تنها برای۶۹ثواب سلام...!
         
انتونی رابینز:اجازه ندهید هیجان وامتنان اشنایی با کسی که در زندگی شما چهره ای خاص است٫به یک امر عادی تبدیل کند.
    
میشود
میشود به دنبال ارامش گشت.ان را در انبوه مختلف میتوان جستجو کرد.یکی نماز میخواند٫سجاده اش را پهن میکند٫تسبیح در دست میگیرد٫رکعتی نماز میخواندوقران را باز میکند.ایه ای رو می اید وبا خواندن ان ارام میشود.
یکی در عشق شکست خورده ٫اهنگ هایی به وسعت شعر هایی از جنس غم گوش میدهد٫به دنبال حرف های رفتن وتنهایی میگرددواگر خیلی عاشق باشد خود شاعر میشود!
یکی عرفان را دنبال میکند٫به دنبال جملات بزرگان میگردد تا شاید ارام کند لحظه ای روح خسته اش را.
میشود تورا نداشت!اما زندگی کرد٫توباشی یا نه زندگی در جریان است.من٫تو٫او وهمه به مرور زمان در متن زندگی گم خواهیم شد٫اما عشق نمیمیرد چرا که همواره در بطن انسانهای دیگر٫هرچند این روزها کمتر٫اما در حال تولد است.
میشود تنها شد تنها رفت تنها ماند وتنها مرد وحرف های ناگفته ی زیادی را با خود برد.حتی بدترین انسانها٫در دل٫حرف های زیبای ناگفته ی زیادی دارند که بزرگترین فیلسوفان ودانایان از فهم ان عاجزند!پس میشود از انهایی که فکر میکنیم بدترینند ٫بهترین را یاد گرفت.
میشود از این تاریکی رها شد واغاز کرد روشنایی را٫تا دیگر غصه ی نداشته ها را نخوردوبه داشته ها هم اکتفا نکرد.تا اغاز شود تجربه ای نوهمراه با امید٫امیدی پر از حسی به نام خداوند٫امیدی از جنس ارامش جسم وروح وامیدی از جنس یک نفس عمیق ونگاهی به اسمان وفهمیدن یک حس٫حسی شبیه به هیچ حسی که تا حالا نداشته ای!
میشود در رویایم بیایی؟برای دقایقی لحظاتم را شیرین کنی تا باز هم چون گذشته صدای لبخندمان را همه بشنوند وبه ما نگاه کنند بی انکه ما توجهی به همه داشته باشیم...
     
رفتن
گاهی رفتن چقدر زیباست.وقتی که تنها میشوی یک حس نو در تومیروید.شایدحسی که همه ی حس ها را در خود جای میدهد.تنها چترت راباز میکنی وزیرباران به گوشه ی دنجی از یک پارک زیبا٫یک فضای سبزکه گویا او هم از قدر نشناسی انسان هابسیار تنهاست٫میروی وبر روی نیمکتی چوبی مینشنی٫نفسی عمیق از دلی رنجور به اکسیژن هوا میرسد وپی درپی بازدم ان را پس میگیرد.چشم ها به گوشه ای خیره میشونداما فکر انچیزی٫ان کسی٫ان لحظه وانحرفی که باعث رنجشش شده را به یاد می اوردو در خود نقد میکند این تنهایی را.
انسانها از کنارت عبور میکنند ومتوجه نمیشوی.تنها خاطرات گذشته را میبینی٫انگار که جلوی چشمت راه میروند.تصمیم های مختلفی به ذهن هجوم می اورند.گاهی خود به خود لبخندی تلخ٫تلختر از هر تلخی به لبت می اید وباز هم یک نفس عمیق...بغض میکنی بغضی به اندازه ی یک غروب٫چند باز خورده میشود این بغض وباز بالا می اید.چشمانت میلرزد واطراف را نگاه میکند.انچیزی که بغض میدهد٫اشک را هم به چشم تقدیم میکندتاشاید برای لحظاتی ارام کند درون جسم را.چقدر دلت برای این حس تنگ شده بود!او دیگر نیست واین بغض وگریه هدیه ی خاطرات گذشته است به تو...تو خالی میشوی وبا خود میگویی دیگر کافیست وبه خود قول میدهی دیگر فکر نکنی٫فکر نکنی به انچه به تو اینچنین اه وگریه میدهد .باید بروی وباید برود.یادت نرود این یک قانون است.شاید بدترین قانون زندگی.وبه قول یک دوست: برای همیشه ماندن باید رفت٫گاهی به قلب کسی وگاهی از قلب کسی...
        
زیاد زیستن تقریبا ارزوی همه میباشد٫ولی خوب زیستن ارمان یک عده ی معدود است...هیوز
  
فراموش میکنم
فراموش میکنم۳فراموش خواهم کرد روزی چه بودم واندیشه ام چه بود.دردهای افکارم مرا تاکجا برده بود.شکل ذهنیاتم٫رفتار یکنواختم٫روحیات سرد وخشن٫دوری از انسان ها وتنهایی٫ناراحتی هایم از خواستن ونتوانستن٫شکست در لحظه ای به نام عشق٫ماندن در ابتدای راه ونرسیدن های پیا پی٫فراموش میکنم روزهای تلخ را وبرای خودم شکلی نو٫از امید را تصور خواهم کرد.انسانها را دوست خواهم داشت٫انها عیب های مرا به رویم اوردند تا مرا محکمتر کنند وکمی خود را بهتر بشناسم.
من...من...من روزهای سخت رانگذراندم روزها را برای خودم تلخ وسخت کردم!گرچه هیچگاه از خودم راضی نیستم ولی هرچه بیشتر دیگران رامیشناسم به خودم امیدوار تر میشوم.
زندگی:مراببخش٫باتو روراست نبودم وهمیشه به فکر دور زدن تو بودم.امید:تونیز ببخش٫همیشه از تو دوری میکردم وتو را از یاد برده بودم.امروز از همیشه به من نزدیک تری.غم:تو مرا خیلی ازار دادی یادت نرود اما من به تو مدیونم چرا که مرا ساختی وبه خود نزدیکتر کردی.انسانها:شما واقعا ناامید کننده اید اما مجبورم در انبوه شما وباید تلاش کنم تااز این توفیق اجباری استفاده کنم وبا مقایسه ای منصفانه خود را با شما ودرونم به اشنایی هایی نو٫برسانم.شکست:بیشتر از هر واژه ای از تو یاد گرفتم چرا که هر گاه سراغی از این یار دیرینه میگرفتی او را با واقعیت ها بیشتر به اشنایی میرساندی تا اطرافم را بهتر بشناسم٫یادم نرود بیشتر از همه به تو مدیونم.عشق:درعین زیبایی پیچیدگی هایی داری که میشود از تو به بهترین احساس ها رسید یا به اه های شبانه ای که از درون جسم را٫دل را٫این گوهر گرانبها را به شکستن٫حسرت رفتن٫چرای نماندن٫وغربت تنهایی برسانی٫همانطور که میشود در زیر سایه ات به احساس بودن ودوست داشتن رسید٫میشود سایه ای ترسناک از نداشتن ونرسیدن به تو٫تصور کرد.تو مظلومی٫این روزها واقعا مظلومی٫کاش میشد ساده تر باتو برخورد کرد...کاش
واما تنهایی:در تو هرچیزی دیدم٫همه ی اینهایی که تعریف کردم در همه حال در کنار تو با من بودند.تو به من خیلی تعاریف وادراک ها رایاد دادی.عشق را٫دوست داشتن٫بردن افکارم تا ناکجاها وزیباترین اثبات ها را تو به من ثابت کردی.تورا خیلی دوست دارم.بهترین دوست من تو بودی.هستی وخواهی بود.باز هم از من سراغی بگیر.بی صبرانه منتظرم...
       
فهمیده ام که
۱-بهترین زندگی ها٫درساده ترین کلبه ها به ثمر رسیده.
۲-چشم های کم سو با دلهای شکسته رفیق و همراهند.
۳-نفس های پر اه را میتوان در قلب های ترک خورده نظاره کرد.
۴-امدن خاطرات تلخ گذشته به ذهن در دقیقه یاساعتی از روز٫همراه با خنده های مصنوعی زجر اور است.
۵-این روزها٫عاشقی های بی رنگ٫دوستت دارم های توخالی وحرف های کذایی٫مد شده.
۶-گذشتن های اجباری از انچه زیباییست اما باعث گناه میشود کار انسان های خدایئست.
۷-در اطراف ما٫انسانهای گمنام واز جامعه فراری زیادی دیده نمیشوند که عاشقانه وعارفانه زندگی کرده اند وحرف هانوشته اند٫اما خیلی کم این نوشته ها خوانده شده اند.
۸-حتی احمق ترین انسانها از بی حرمتی ناراحت میشوند.بی احترامی نکنیم.
۹-این روزها همه دم از معرفت میزنند٫اما هرجا که نگاه میکنم با معرفت های بی مرام زیادی را میبینم!
۱۰-با کاسه های گدایی میشود شکم های گرسنه را سیر کرد٫کاش فکر ما هم گاهی برای یادگیری گرسنگی میکشید.
۱۱-پیشانیه من خط ها در ان افتاده وچروک شده چرا که روی خوش به کسی نشان نمیدهم واخم را میهمان ان کرده ام.
|